تبليغاتX
۞ مرگ عشقم ۞

ღღ

فقط دیروز وقت زندگی ما بود

یکشنبه چهاردهم اسفند 1390

 
I heard that you're settled down
شنیدم آروم گرفتی
That you found a boy and you're married now
که پسری رو پیدا کردی و الان باهاش ازدواج کردی
I heard that your dreams came true
... شنیدم که به آرزوهات رسیدی
Guess she gave you things I didn't give to you
حتما چیزایی بهت داده که من ندادم

Old friend, why are you so shy?
دوست قدیمی,چرا خجالت زده ای؟
Ain't like you to hold back or hide from the light
نمی خوام جلوتو بگیرم یا از روشنایی محرومت کنم
I hate to turn up out of the blue, uninvited
متنفرم از این که مزاحم زندگیت بشم,
But I couldn't stay away, I couldn't fight it
ولی نمی تونم ازت دوربمونم,نمی تونم باهاش بجنگم
I had hoped you'd see my face and that you'd be reminded
امیدوار بودم صورت منو میبینی و یادت میمونه
That for me, it isn't over
که واسه من,تموم نشده

Never mind, I'll find someone like you
اشکالی نداره,یکی مثلهتو پیدا میکنم
I wish nothing but the best for you, two
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
Don't forget me, I begged, I remember you said
منو فراموش نکن,التماست میکنم,یادمه گفتی
Sometimes it lasts in love, but sometimes it hurts instead
بعضی وقتا عشق باقی میمونه,اما گاهی برعکس آزاردهنده میشه

You know how the time flies
میدونی زمان چجوری میگذره
Only yesterday was the time of our lives
فقط دیروز وقت زندگی ما بود
We were born and raised in a summer haze
ما توغبار تابستون متولد شدیم و بزرگ شدیم
Bound by the surprise of our glory days
پر از حسرت روزهای باشکوهمون

Nothing compares, no worries or cares
هیچی مثل قبل نیست,نه نگرانی ای,نه توجهی
Regrets and mistakes, they're memories made
پشیمونی ها و اشتباهات,اینا خاطراتین که موندن
Who would have known how bittersweet this would taste?
کی میدونه این حس چقدر شاد و غمناکه؟
+ساعت 14:33 نويسنده علی |

با من بمان

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390


گفتی: نباید می رفتی...

گفتم: نرفتم

ماندم

گفتی: به قعر رفتی

گفتم: دیروز به تو نرسیدم که امروز رفته باشم

من از آغاز...

از نخستین دیدار در کنار تو ماندم

گفتی: هوایم را از صدایت پر کردیو یک روز بی خبر صدا را بریدیو رفتی...

گفتم: دور یا نزدیک...

چه فرقی می کند؟

اگر...

صدا را می شنوی!

گفتی: نزدیک تر باید می آمدی

گفتم: فاصله در نگاه ماست

اگر مرا نزدیک تر می خواهی

با من حرکت کن

نایست...

با من بیا...

گفتی: کجا؟

گفتم: به نزدیکترین جای این گره...

به امن ترین جای این صدا

که ما را به جانب یکدیگر پرتاب میکند

صدایی مشترک ، که دریا شدن را به ما می آموزد

گفتی: می دانم

بازگشت صدای خود را از من میخواهی

من شاید انعکاس صدای تو نبودم

گفتم: بودی

هستی

خواهی بود...

من از تو گلایه ندارم

گفتی: من سایه ی توام

سایه...

نه گلایه!

گفتم: باش

در من باش...

نه بیرون از من!

گفتی: هستم

هستم




+ساعت 11:13 نويسنده علی |

اتاقم

دوشنبه هفدهم بهمن 1390


زرد

تاریک و سرد!

Richard Clayderman مینوازد

مست و بیهوش

کنار عکست

هااااااااااااا (خمیازه)

داره خوابم میگیره



+ساعت 12:3 نويسنده علی |

Goodbye My Lover

جمعه سی ام دی 1390



I am a dreamer and when I wake
You can't break my spirit - it's my dreams you take
And as you move on, remember me
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you
I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine
And I love you, I swear that's true
I cannot live without you

Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me



+ساعت 13:28 نويسنده علی |

تلنگر...

شنبه دهم دی 1390


سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نذار...

دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمیاد...

تلنگری بزنی...

آوار میشم.

شکستنی تر از اونیم که محتاج سنگی باشم!


+ساعت 20:37 نويسنده علی |

چهار حرف

چهارشنبه هفتم دی 1390


حرف برای گفتن زیاد است.

چشمانم بر روی کیبورد...

اما فقط چهار حرف اسم تو را میبیند.



+ساعت 11:21 نويسنده علی |

بعضی ها

شنبه سوم دی 1390


گاهی اوقات فکر کردن به "بعضی ها..."

نا خود آگاه لبخندی روی لبانم مینشاند...

دوست دارم این لبخند های بیگانه را...

و این "بعضی ها" را...



+ساعت 12:38 نويسنده علی |

مستی...

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390


پاک ترین اشک ها را  همیشه موقع مستی ریخته ام.



+ساعت 20:47 نويسنده علی |

دلم

یکشنبه سیزدهم آذر 1390


دلم سخت گرفته...

عبور نمیکنه حتی هوای تو...




+ساعت 10:31 نويسنده علی |

یک حرف...

جمعه یازدهم آذر 1390


یک حرف...

یک زمستان آدم را

گرم نگه میدارد.

و گاه یک حرف

یک عمر آدم را سرد میکند.

حرف ها چه کار ها که نمی کنند...



+ساعت 14:2 نويسنده علی |

بـــــــــرف . . .

جمعه چهارم آذر 1390


جـُـــــز روزگــــــــــارِ مـــــــــــــن

هــــــمــــــه چــــیــــز را سـفـیـــد کـــــــــرده

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف . . .




+ساعت 11:22 نويسنده علی |

نفرینم کن

شنبه بیست و هشتم آبان 1390


نفرینم کن!

به مرگی عاشقانه نفرینم کن!

فرشته ی زمینی من!

که این دعای آمرزش است...

در بسته گاه روزگار...




+ساعت 10:36 نويسنده علی |

برف های دیشب

جمعه بیست و هفتم آبان 1390


راه می روم روی برف هایی که از دیشب باریده است...

اشک هایم صورتم را داغ می کند.



+ساعت 1:46 نويسنده علی |

بت پرستم

شنبه بیست و یکم آبان 1390


آهااااااااااای

دل سنگ بمون!!

من هنوز هم بت پرستم.




+ساعت 0:0 نويسنده علی |

نترس

جمعه بیستم آبان 1390


این بار تو بگو دوستت دارم...

نترس...

من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید.



+ساعت 13:44 نويسنده علی |

ذره ای خاطره

پنجشنبه نوزدهم آبان 1390


مـردک!!!

کسی در این سوز و سرما دستــهايت را نمی گیرد...
در جيبــــت بـــگذار...
شايد....
ذره ای خاطره ته جيبت مانده باشد....
که هنوز هم گرم است.....!




+ساعت 9:20 نويسنده علی |

فراغت یا فراقت؟

سه شنبه هفدهم آبان 1390

چه شباهت متفاوتی بین ماست...

تو دل شکسته ای...

من دل شکسته ام...

هر دو به یک احساس رسیدیم

تو به فراغت!

من به فراقت!



+ساعت 12:10 نويسنده علی |

ق غ پ

یکشنبه پانزدهم آبان 1390


استعداد عجیبی در شکستن داری...

قلبم.

غرورم..

پیمانم...



+ساعت 17:32 نويسنده علی |

نباید باشی...

شنبه چهاردهم آبان 1390


گیرم سلام!

به فرض که حالت را بپرسم!

سراغت را بگیرم!

بودنت را گدایی کنم!

چه فرقی میکند؟!

وقتی آنگونه هستی که نباید باشی...



+ساعت 18:19 نويسنده علی |

غمگینم

یکشنبه یکم آبان 1390


تمام شادی هایم این است

که هیچکس نمی داند

تا چه حد غمگینم.

+ساعت 0:27 نويسنده علی |

....

پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390


برگ از درخت خسته میشود

پاییز بهانست....

+ساعت 14:11 نويسنده علی |

راهی

سه شنبه پنجم مهر 1390


حالم را پرسیدند...

گفتم: رو به راهم

نمی دانند رو به راهی که تو رفتی...i

+ساعت 21:46 نويسنده علی |

پایان بی دیدار

یکشنبه سوم مهر 1390

من از اعدام نمیترسم!
نه از "چوبش" نه از "دارش"

من از پایان بی دیدار میترسم
+ساعت 1:7 نويسنده علی |

دلم

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390

شكستني رقع بلاست...

اما...

دلم باور نمي كند...

+ساعت 19:28 نويسنده علی |

دردي شيرين

پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390

دردی شیرین سر بر سینه ی بی قرارم می کوبد،..

دردی شبیه عشق!

دردی که سایه ی نوازشگر نگاهت را می جوید...
 
کاش می دانستی که چه قدر دلتنگ توام.

لب هایم خاموش اند اما کاش غوغای درونم را می شنیدی...

تا من همیشه ارام و بی پروا،.

به تماشایت می نشستم...

و با دیدن غنچه ی لبخندی که در میان لب هایت پرپر می شد،.

توان زندگی می یافتم.

اه که چه قدر سرگردانم،...

منم و سکوت و تنهایی.

کاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در اورم..

تا طنین دلنوازش را می شنیدی...

و باورم می کردی.

مرا که اینهمه بی تو بیتابم!

+ساعت 13:31 نويسنده علی |

گردو

دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390

برهنه ات مي كنند تا بهتر شكسته شوي...

نترس گردوي كوچك!

آنچه سياه مي شود

روي تو نيست...

دست آنهاست!!


+ساعت 13:0 نويسنده علی |

يادت

شنبه نوزدهم شهریور 1390

می ماند..

اینجا...

گوشه ی دلم...

یادت..

نه تصویری از تو...

نه تپش قلبی...

نه آغوشی..

تنها بیداری یک حس است.


+ساعت 21:41 نويسنده علی |

ملالي نيست جز....

چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390

درباره من اگر خواسته باشید ...

زندگی ام را رنگی دیگر زده ام ...

هرچند سرد ...

هر چند ... بی روح !

راستش را بخواهید ...

زندگی ام را اینگونه دوست تر دارم ...

هرچند لال ...

هر چند خاموش !!

دل نگرانی هایم اگر به خیر ختم شود ...

و دلشوره هایم اگر از هیچ باشد ...

دستانم اگر به گرمایی پناه گیرند ...

و دلم اگر به آرامشی قرار یابد ...

عاقبتم اگر سپیدتر باشد و روزگارم اگر بر وفق مرادتر ...

اگرهایم اگر پاك شوند و شایدهایم به باید تبدیل ...

ملالی نیست ..جز.....؟!

+ساعت 23:41 نويسنده علی |

كلاغ پر؟!

سه شنبه پانزدهم شهریور 1390

کلاغ پـَر...؟؟
نه
کلاغ را بگذاریم برای آخر
...
نگاهت پـَر
خاطراتت هم پـَر......
صدایت ؛ پـَـــر

کلاغ پـَر..!؟؟
نه ؛ کلاغ را بگذاریم برای آخـــر
...
جوانی ام پـَر
خاطراتم پــَر

حالا
من مانده ام و کلاغ ؛
که هیــــــــــــچ وقت به خانه ش نرسید
+ساعت 20:17 نويسنده علی |

...

شنبه پنجم شهریور 1390

کاش می توانستم دست اتفاق را بگیرم که نیفتد...

+ساعت 0:25 نويسنده علی |